کمی هیجان!! | بلاگ

کمی هیجان!!

تعرفه تبلیغات در سایت
برای سومین روز از اولین هفته سال تحصیلی،از پنجره کلاس،بیرون را نگاه میکنم،بچه ها در حیاط مدرسه خودشان را گرم میکنند برای بازی ،و دبیر ورزش را برای چندمین بار میبینم که دست هایش را زیر بغلش جمع کرده و به بچه ها دستورهایی ،می دهد. و این صحنه ،روح زنده بودن و هیجان را در آدم میکشد. 

و من که باید یکی از درس های پایه را تدریس کنم،و بی شک بیشتر از خیلی از همکاران خسته می شوم و احتیاج به شور و شوق و هیجان دارم،که در این اوضاع ،دل مرده نشوم،دلم می خواهد  به همکارم بگویم:من هم با شما موافقم که سختی کار ما زیاد است،موافقم که مساوی با زحمتمان،حقوق نمیگیریم،موافقم که خیلی وقت ها بی عدالتی ها امانمان را می برد،موافقم که جلو راهمان زیاد سنگ اندازی می شود،که بچه ها شرور شده اند،که خانواده ها انتظارشان بالاتر از حد استعداد و کشش و تلاش بچه هایشان است،که ........ 

اما ،من و شما روزی که توافق نامه کاری امضا کردیم،تعهد کردیم که در قبال این بچه ها مسئول باشیم،می دانم تعهدمان دوطرفه بود،و حالا یک طرف هی دارد از طول و عرض دست مزد ما  میزند ،کارشکنی میکند،وجدان را زیر پا میگذاردو....... 

اما ما تعهدمان را اگر بشکنیم،پاسخ زورگویی های آن طرف را نداده ایم که هیچ،بلکه بچه های نازنین خودمان را تنبیه کرده ایم، و این می شود مثال"بچه اش را می زند تا همسایه اش تنبیه شود." 

این بچه ها،همه شان بچه های ماهستند،من که به همه شان عشق می ورزم،به شما هم توصیه میکنم از بودن با این نازنین ها لذت ببرید،که زندگی تکرارشدنی نیست.

...
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 17:03