
وسط خیابان پژواش را متوقف میکند،و سد معبر...... در صندوق عقب را باز میکند و گوسفندی که به زور چپانده است در صندوق را به سختی بیرون می آورد،و حتما چون تحمل سنگینی اش را ندارد ،گوسفند بیچاره با ضربه ای سخت به زمین میخورد،و حتما فکر میکند که چقدر لطف می کند به گوسفند بیچاره، که به زور به او آب معدنی میخوراند،و من که با خودم کلنجار می روم که:نه آقا خواهش می کنم جلو چشمان من نه،لا اقل راه عبور بده،پژوات را جا به جا کن........ و اشک ها و ضجه های دخترم که: : "امام حسین راضی نیست نکشیدش"...
ادامه مطلب